X
تبلیغات
رایتل

ارسطو انسان را حیوانی سیاسی می دانست. به این معنی که انسان یگانه حیوانی است که سیاست را در زندگی عملی پیاده نموده، شئون فردی و اجتماعی خویش را نظم و توسعه بخشیده و قابلیت آن را دارد تا سنتهای جنگل را پشت سر گذاشته و بر سر قانون «زور» خط بطلان کشد. انسان در ذات خویش حیوانی بوده مدنی بلکه یگانه موجودی است که شعور خیر و شر و عدالت و ستم در نهادش بودیعت گذاشته شده و همین مشاعر اساس و زیربنای جامعهء او را تشکیل می دهند.

ارسطو میان انسان که او را حیوانی سیاسی می نامید و میان شهر نشینی و اسکان گزینی پیوند قایل می شد. از دید این اندیشه ورز بزرگ تاریخ، انسان این موجود سیاسی بجای آنکه در میان گله ای بی شعور و یا در رکاب بیابانگردان بدوی گام بردارد مخلوقی است که می خواهد در قلب سازمان اجتماعی ای که آنرا بر مبنای نیازی طبیعی ایجاد نموده است و مردم آنرا شهر و تمدن نامند، زندگی نماید...

...این جانوران که شباهت فراوانی به انسان داشته و در طول و عرض تاریخ بشر وجود داشته اند بیشتر به حیوانات جنگل شبیه تر اند تا به انسان. این حیوانات غدار که نه عهد و پیمانی را می شناسند و نه اعتمادی به کس دارند، مخلوقاتی اند وحشی و درنده که زور سراپای روانشان را پر ساخته است. این ستمگران در راه منافع خودشان حتی همنوعانشان را می درند. فرعون، نیرون، استالین، چنگیز، عبدالرحمن، حجاج بن یوسف ثقفی... سمبولهای بارز این جانور وحشی در دهلیز تاریخ اند. این حیوان فسادگستر، دین و دانش، هنر و ادبیات، امنیت و مدیریت، ثروت و قدرت، و حتی عرفان و معنویت را فاسد ساخته و فسادش بحر و بر را آلوده می سازد.

مشکل اصلی ما با سرشت نا هموار جانورانی از این قماش نبوده زیرا جهان آفرینش شگفتیها و استثناءات خود را دارد، بلکه مشکل اساسی ما با بکار گیری نحوهء مدیریتی است که در تعامل با چهارپایان صحرا و جنگل مورد استفاده بوده است. تراژیدی اصلی ما در این است که بخش اعظم تاریخ سیاسی ما را ادبیات سیاست حیوانی احتوا نموده است. آری! زندگی سیاسی ما همیشه با حضور شبان و انبوه گله های مطیع و سر بزیر سپری شده است. در امتداد پر فراز و فرود این تاریخ شبان عوض می شود ولی چوبدستش را به میراثدار دیگری می سپارد. این شبانان در حالی که گاهی دستار داشته اند و زمانی کلاه، گاهی ریش داشته اند و زمانی بروت ولی خمیر مایه ذاتی همهء شان یکسان و همگون بوده است. گفتم از دیر زمانی است که فرهنگ سیاسی ما را ادبیات چوپانی رنگ بخشیده است. همانطوری که در جای دیگری هم گفته بودم، آخر چه دلیلی روشنتر از این می توان یافت که ما بر دانش مردم داری و ادارهء امور کشور، اصطلاح «سیاست» را اطلاق می نمائیم. این واژه همانطوری که در قاموس «لسان العرب» و سایر فرهنگهای عربی آمده است، در آغاز به وارسی امور حیوانات اطلاق میگردید. در فارسی و سایر زبانهای ملی ما «سیاست» به مفهوم عقوبت و مجازات هم استعمال می شود که استفاده از ابزار «چوب تر» در راه فرمان راندن بر «گاو و خر» از همین تصور کلی منشأ می گیرد. واژهء «جرگه» اصطلاح دیگری است که از دیر زمانی در سراپای فرهنگ سیاسی ما جاری است. جرگه هم طوری که در «برهان قاطع» و کتابهای دیگر ادبیات فارسی آمده، بمفهوم حلقه زدن و صف کشیدن حیوانات استعمال می شده است.

واژه های راعی و رعیت هم از همین قماش اند. لفظ «راعی» که بمعنی شبان می باشد، بر زمامدار آدمیزادگان و متولى امور آنها اطلاق شد و «رعیت» که در اصل بمعنى گله است بر انسانهاى فرو دست اطلاق گردید. شگفت اینکه اندیشهء شبان-رمگی چنان در خون و رگ برخی از هموطنان ما نفوذ نموده است که هر قدر برایشان بگویی که جناب! خودت رعیت نه، بلکه «شهروند» این کشور هستی، با خشم و عصبیت میگوید که نه، من رعیت هستم. درک این مسئله بدون درک روانشناسی بردگی ممکن نیست زیرا در گذشته های دور آنچه بردگان را برده ساخته بود، قبل از همه روحیهء ستم پزیری بردگان بود.

اقبال فیلسوف شبه قارهء میگوید:

بند بر پـا نیســــت بر جــــــــان و دل است

مشکل اندر مشــــــــکل اندر مشکل است

همین سخنور گفته است:

آدم از بـــی بصـــــــری بندگـــــــــی آدم کرد

گوهری داشت ولی نذر «قـباد» و «جم» کرد

یعنی از خوی غلامی ز سگان پست تر است

من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

تأثیر پذیرى «شبانی سیاسی» از «شبانی طبیعی» تنها در دایرهء لفظ محدود نمانده بلکه عر صهء تطبیق را نیز شامل شده است. اگر دور نرفته بتاریخ کشور خود ما مراجعه کنیم مثال هاى زنده اى را در این باب مى یابیم که روشنترین نمونه آن سخنی است که امیر عبدالرحمن خان در مورد تخت نشینی احمد شاه بابای ابدالی نقل نموده است. مؤسس افغانستان معاصر خود در صفحهء 466 تاج التواریخ خویش مینویسد: « بعد از اتفاق در این باب (مسئله اختیار احمد شاه بحیث پادشاه) همه آنها علف سبز بدهان خود گرفته و این علامت آن بوده که همهء ما مواشى و حیوان بار کش شما میباشیم و پارچه اى را هم بشکل ریسمان به گردن خود انداخته به جهت علامت اینکه ما حاضریم از شما پیروی نمائیم و به این قسم به او بیعت کردند و اختیار حیات و ممات خود را به دست او دادند».

این فرهنگ ویژهء سرزمین ما نبوده بلکه قلمرو استعمال آن ساحهء وسیعتری را شامل می شود. میشل فوکو در مقاله ای زیر عنوان « سیاست و عقل»، رابطهء «شبان- رمه» را محور اندیشهء سیاسی در شرق باستان می ‌شناسد. اندیشهء سیاسی ایران از هخامنشیان تا ساسانیان همین الگوی « شبان- رمه» را اساس قرار داده بود. از زبان کورش حکایت نموده اند که پادشاه خوب مانند شبان خوب است. در پی تسخیر ایران از سوی اعراب مسلمان نظام سیاسی خلافت (عباسیان) با تاثیر از نظام سیاسی پیش از اسلام ایران، تدوین شد. نقش متفکران بسیار برجستهء ایرانی چون ابن مقفع و وزیران دیگر خلافت را در الگو برداری از اندیشهء سیاسی دوره های پیشین نمی توان انکار نمود. کلیله و دمنه که حاوی پند ها و اندرز های اخلاقی، سیاسی، فرهنگی و دینی یک حکیم هندی مسمی به «دایدبا» از زبان حیواناتی چون روباه و بوزینه و فیل و اشتر روایت شده بود، به عربی بسیار شیوا ترجمه گردید که گذشت یکهزار و دو صد و چهل سال نتوانسته است از حلاوت نثر شیرین و موزون آن بکاهد. در همین دوره ها است که ما شاهد باز تولید سنتهای ساسانی بر متن و زمینه معتقدات اسلامی هستیم. این ادبیات برای آنعده رؤسای پیشین قبایل عرب که تا دیروز شتر ها را به چرا می بردند و امروز درس شبانی انسان را فرا می گیرند سخت مطبوع قرار گرفت. با آنکه فرهنگ «شبان- رمگی» در ادبیات عربی ما قبل اسلام نیز جلوه هایی داشت ولی هنگامی که پیامبر اسلام از رعایت یاد نمود عنصر مسئولیت و پاسخگویی را بر آن افزود. تعریفهایی که تا هنوز از دموکراسی صورت گرفته تفاوتهای فراوانی با هم دارند ولی آنچه همهء این تعریفها را بهم پیوند می دهد عناصر مسئولیت (Responsibility) و پاسخگویی(Accountability) است.

خواجه نظام‌الملک یکی از دولتمردان بزرگ سلاجقه است که سیاستنامه ‌‌اش مملؤ از سنتهای سلطنتی دوره های پیشین بود، میگوید: «خداوندان چون شبان باشند و کهتران چون رمه، اگر شبان بر رمهء خویش به رحمت نباشد ایشان را از سباع نگه ندارد». خواجه نظام‌الملک طوسی از زبان بهرام گور نیز می ‌نویسد:‌«رعیت ما رمه ما اند». ابوالحسن ماوردی بلند آوازه ترین اندیشه ورز سیاسی قرن پنجم هجری معتقد بود که فضیلت شاهان بر سایر طبقات بشر چون برتری انسان بر حیوان است. عضد الدوله هم پیش از آنکه مجلس سلطنت را دایر نماید گروهی از شیر ها و پلنگها و پیلان را در زنجیر بسته و در حاشیهء دربار خویش قرار میداد تا هوا و فضای طبیعی جنگل را ایجادکرده باشد.

با رشد شعر و ادبیات فارسی، اندیشهء شبانی پادشاه و گله بودن مردم به ادبیات این زبان نیز راه یافت. سعدی یکی از سمبولهای بزرگ ادبیات فارسی در بوستان خویش میگوید « که سلطان شبان است و عامی گله». خاقانی در قصیده ای در مدح پیروز شاه از امرای بزرگ سلاجقه می فرماید:

« عدل تو چنان کرد که از گرگ امین تر- در حفظ رمه یار دگر نیست شبان را».

دیگری گفت:

« که او چون شبان است و ما گوسفند - دگر ما زمین، او سپهر بلند».

شاید یگانه حوزه ای که در این زمینه قابلیت همسری با افغانستان را دارد کشور های عربی باشد. عربی را پرسیدند که چرا برای فرزندان تان اسمای حیوانات درنده را می گزینید و بر سر برگان تان نامهای زیبا و لطیفی را؟! او پاسخ داد که ما بردگان مان را برای خود ما نام میگذاریم در حالی که هنگام نامگذاری فرزندان خویش، دشمنان مانرا در نظر داریم. امروز هم اگر سری به کاخها و دربارهای سلطنتی جهان عرب بزنیم اسمای زمامدارانی جلب توجه خواهد نمود که خود را اسد «شیر» و فهد «پلنگ» و نمیری«پلنگبان» و جُمیل«چوچهء شتر» و امثال آن می خوانند. قبایل عربی هم همینطور است.

راست سخن اینکه فرهنگ (شبان- گلگی) نمیتواند نیاز های سیاسی بشر عصر حاضر را اشباع نماید زیرا این اندیشه قبل از مشکلات دیگرش معرف نابرابری ذاتی میان زمامدار و تابعان اوست. در این معادله نقش ذاتی هدایتگری بدوش شبان قرار می گیرد و هدایت پذیری برای گله.

یکی از مشکلات اساسی شیوۀ «شبان- رمگی» در این است که در عصر دولتهای ملی نمیتوان روش و منشی را پذیرفت که خاک و قلمرو جغرافیایی را از قلم می اندازد زیرا شبان بر گله قدرت می راند نه بر ساحهء مشخصی از زمین. این شبان است که گله را گرد آورده و سپس رهبری میکند. اساسی ترین امری که در رهبری شبان نقش دارد جستجوی علفچر خوب برای آحاد گله است. این مهم نیست که علفچر در ترکستان است یا کردستان و یا هم هندوستان و یا استان دیگری. همینکه شبان می رود و ناپدید می شود، رمه اش دیگر رمه نمانده و به مجموعات فرعی دیگری انقسام یافته و در راه های مختلفی منشعب می شوند. حضور شبان و کفایت و درایت او نقش بس مهمی در امر ایجاد گله دارد. وجود رمه متکی به وجود شبان است و در غیاب شبان، رمه تا سطح افراد تجزیه شده و هر رأسی تنها در اندیشهء منافع شخص خودش می باشد. شبان است که گله را با هم یکجا نگه داشته و ضامن جستجو و تشخیص علفچر مناسب و مغذی برای رأسهای گله است.

این حتمی نیست که علفچر در سرزمینهای زراعتی مناطق مفتوحه باشد، بلکه نهاد های معاصر مالی و مؤسسات مدرن اقتصادی و تجارتی را می توان علفچر های اصلی قرن بیست و یکم بشمار آورد. این بسیار ممکن است که شکل ظهور و محتوای شبان- گلگی نظر به هر زمان و مکانی تغییر کند، اما کیفیت این سنت که بیانگر نابرابری ذاتی در جامعه است هرگز تغییر نمی ‌کند. در مناسبات شبان رمه، گله از خود هویتی نداشته بلکه هویت او متأثر از این است که شبان رمهء خویش را به چه شکلی هویت می بخشد. یگانه چیزی که فرمانروایی شبان بر گله را مشروعیت می بخشد رابطهء شبان-گله است. شبان رمه را برای خودش میخواهد و از همینرو جنگ او در برابر گرگ نه بخاطر رمه بلکه برای خودش می باشد، ورنه شبان، خود بیشتر ازگرگ، گوسفندان را نوش جان میکند. چوپان در اغلب حالات سگی هم نگه می دارد. با آنکه سگ از منظر آفرینش رابطه ای به او ندارد ولی بسان عضو خانوادهء خودش با او برخورد میکند. وظیفهء سگ نگهبانی و کنترول رمه است.

 اما در همهء این حالتها گله تنها یک مسئولیت دارد و آن اینکه سر بزیر افگنده و تحت هیچ شرایطی از همقطاران خویش جدا نشده و در استقامت صدای آشنای شبان در راه افتد. آحاد گله مسئولیت سترگ اندیشه ورزی را که خصوصیت اساسی بشر بشمار رفته و از ودیعتهای ارزشمند خدا در انسان است، برای شبان خویش واگذار می شوند. گله می خوابد و شبان تصمیم می گیرد که چه کند و با طلوع آفتاب دیگر کدام مسیری را در پیش گیرد. حضرت شبان مکلف است تا گرسنگی و تشنگی گلهء خویش را اشباع نماید و آحاد رمه بنوبهء خویش مسئولیت دارند تا وابسته به او باشند. در فرهنگ سیاسی (شبان- گله) افراد رمه می ‌گذارند تا در هر استقامتی که شبان خواسته باشد آنها را رهبری نماید. در امتداد این مسیر، هدایت شدن ملکه است و گمراهی سرنوشت محتوم سر پیچان.

آری! در مناسبات اجتماعی شبان- گلگی، آنچه اصل شناخته می شود پیوند شبان و صدای آشنای او در گوش افراد گله است، نه اصول انسانی و جهانشمول حق و عدالت و آزادی. برای رمه و شبان این مهم است که سرزمینی که بر روی آن قرار دارند تا چه اندازه نیازهای حیوانی شان را اشباع می نماید. ارزش سرزمین از روی شادابی علفچر آن سنجیده شده و سرزمین به خودی خود نه برای گله و نه هم برای شبان دارای کدام ‌ارزشی است. چراگاه برای شبان حیثیت وسیله ای است که فرمانروایی شبان را بر گله اش ممکن می سازد. زمامداری که سرزمینش، ببخشید سرزمینی را بیشتر از علفچر نداند، آنرا بسیار بسادگی در معرض خرید و فروش قرار داده و در حالتهای تهاجم خارجی، نمی تواند بخاطر قلمرو حاکمیت خویش بجنگد و از همین جهت است که در حالتهای خطر هم شبان و هم رمه از چراگاه می گریزند.

تأکید بر نابرابری ذاتی میان فرو دستان و زبر دستان که در رابطهء شبان-رمه سنتی انعکاس یافته، از قرنها بدینسو در کشور ما تداوم یافته و با آمدن ایدیولوژیهای مدرن شکل و شمایل جدیدی بخود گرفت. بطور مثال در آن هنگامی که در مکتب بودیم از رادیوی دولتی و معاونان سیاسی خویش بسیار می شنیدیم که برای «توده» ها باید آگاهی داد. لفظ «توده» در ادبیات سیاسی بسیاری از این روشنفکران چیزی بی ارزشتر از «گله» است. روشنفکران و نیمه روشنفکران ما همیشه خودرا شبان ومردم را گله دانسته و از اعماق قلب خویش معتقد بوده اند که آنها خیر «توده» را بهتر از خود شان دانسته و «توده» حق ندارد تا در تشخیص مصلحت و درک حقایق هستی حضرت روشنفکر شک نماید.

عناصری درمیان این دسته روشنفکران هم یافت می شود که هرگاه پای منافع خود شان در میان آید چون بزی از میان گله پریده و فغان و وایلائی را بر سر گلهء خویش براه انداخته و سپس می روند تا در جمع گرگان نعشخوار اخذ موقعیت نمایند. بی خبر از اینکه فرهنگ شبان-رمگی را نمی توان بکمک گرگان از میان برداشت.

در پایان باید گفت که تلقی ما هنوز ازنهاد رهبر و رهبری همان تلقی سنتی چوپان و چوپانی بوده و این اندیشهء حیوانی روز بروز در کشور ما قوت می گیرد. در سنت سیاسی ما بجای این پرسش که چگونه حکومت شود این سوال بیشتر مطرح بوده است که شبانی گله را به چه کسی واگذار باید نمود. بر مبنای این تیوری که لازمه اش تمرکز قدرت در دست زمامدار است، برای اجرای عدالت همینقدر کافی است که قدرت سیاسی را به «بهترین افراد جامعه» سپرد، غافل از اینکه زمامدار مطلق و دکتاتور عادل و شبان وارسته اگر انسان عدالت پسند هم باشد ولی در غیاب نظارت و سهمگیری مردم که تا درجه گله و رمه تنزل یافته اند عملاً نمی تواند عدالت را به اجرا در آورد.

ما که هم گله ایم وهم پیوسته در کام گرگ، گویی سیف فرغانی، این شعر را هفتصد سال پیش برای ما سروده بود:

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عــو عــو ســــگان شمـــا نیــز بگــــذرد

ای تـو رمـه ســـپرده به چـوپــان گرگ طبع

این گـــرگــی شـــبان شــما نیـز بگــــذرد

هدف ارسطو از حیوان، آن موجود زنده و مخلوق ذیروحی بود که اشرف مخلوقاتش نامند نه موجودات شاخدار و دمداری که می چرند و می پرند. اما آن فیلسوف بیچارۀ یونانی نمی دانست که حتی با گذشت دو هزار و سه صد سال از مرگش هنوز هم پیدا می شوند کسانی که انسان این گل سر سبد آفرینش را بشیوهء چهارپایان صحرائی اداره نموده و از این شهکار زیبا و بدیع هستی چیزی می سازند که شایسته است آنرا جانور سیاسی بنامیم.

...